بانویی به سمت روشنایی میرود
بانوی مهربان
بانوی دوست داشتنی
بانوی زیبا
بانوی متین
بانویی با لبخند
بانوی تنها..
شعر ؛ ریاضی ؛ نقاشی ؛ زندگی
بانوی مهربان
بانوی دوست داشتنی
بانوی زیبا
بانوی متین
بانویی با لبخند
بانوی تنها..
آخه اینهمه سکوت و تنهایی فقط توی یه جزیره خالی از سکنه ممکنه!
من ترانه عشق 29 سال دارم
من مویه های زخمی 30 سال دارم
من سکوت ابدی 31 سال دارم
جوانی خوابی بود که گذشت
مهم نیست رویا بود یا کابوس
هرچه بود تعبیری جز ادامه تنهایی نداشت
شب قبل حرکت تا ساعت دو شب هی لباس گذاشتم توی کوله هی برداشتم هر دفه با دست وزنش میکردم ببینم چقدر سنگینه آخرش دیدم با فلاکس آب و خوراکی ها و ملحفه و اینا یه ساک دستی هم لازمه که بردارم توی کوله همش جا نمیشه.
توی اتوبوس یه خانم با شوهر و پسرش توی ردیف من بودن. ردیف جلو یه خانم با نوه ش و خواهرش و زن برادرش بود. اینطورکه به نظر میرسید فقط اونا بودن که مرد همراهشون نبود و احتمالا باید با اونا هم اتاق میشدم.
اتوبوس یازدهم بودیم ذوق کردیم که اصولا باید زود از مرز رد میشدیم اما ازونجایی که همیشه یه اتفاقی میوفته برق رفت و تا بعد از ظهر معطل شدیم.شب رسیدیم نجف. اون خانمه ازینکه بخوان یکیشون باهام هم اتاق بشه و از هم جدا بشن یهو قاطی کرد و گفت من نمیذارم به ما ظلم کنید! بنده خدا مدیر کاروان هرچی سعی کرد بگه که نباید سخت بگیرن به گوش خانمه نرفت و داد و هوار راه انداخت که ما چهار تا امکان نداره از هم جدا شیم! همه تعجب کردن. نفهمیدیم مشکلشون چی بود ولی کلا در طول سفر از جمع کناره میگرفتن.
منم بالاخره با یه حاج خانم ترک زبون هم اتاق شدم که مسن ترین فرد بود فکر میکنم. با دامادش اومده بود. دامادش گفت حاج خانمو سپردمش دست شما!
خانم مهربونی بود همش میگفت: خوشبخت باشی. خوشبخت باشی.. ولی بقیه حرفاشو ترکی میگفت منم یک کلمه نمی فهمیدم. توی اون گرمای کشنده سردش میشد همش کولر و پنکه رو خاموش میکرد!میگفتم گرمه میگفت نه سره!سره!
یه توپ پارچه چادری مشکی هم خریده بود تمامشو باز کرد که با دست متر کنه. هرچی این پارچه رو تا می کردیم مگه تموم میشد! اشکم در اومد ولی الکی لبخند میزدم که ناراحت نشه از کت و کول افتادیم ولی بالاخره موفق شدیم. این از هم اتاق گرامی که بهرحال باهم کنار اومدیم.
اینو بگم که توی این سفر روابط بین المللیم حسابی خوب شده بود ؛ مثلا جلوی در مقابل ضریح امام علی منتظر دیدن هم کاروانی ها بودم. همونجا با یه خانم عراقی و دختر هشت سالش دانیه آشنا شدم و با تلاش فراوان با ادا اصول و هرچی کلمه که توی دعا ها داشتیم یا کلماتی که ریشه عربی داشت منظورمونو بهم فهموندیم کمی با هم صحبت کردیم و برای هم دعا کردیم.
توی کربلا هم حرم حضرت عباس شب موندیم با یه دختر عراقی بیست و یک ساله دوست شدم که دانشگاه میرفت و میخواست تا آخردرسش ازدواج نکنه با همدیگه راجع به سن ازدواج و معیارش صحبت کردیم.اونطرف توی حرم امام حسین یه دختر ده ساله اومد طرفم گفت:what's your name? منم دستشو گرفتم و رفتیم پیش خالش یه کم عربی تلاش کردم و یه مقدار انگلیسی باهم حرف زدیم. خالش ازینکه توی ایران خانم ها حجاب رو رعایت نمیکنن متعجب و ناراحت بود. در کفشداری دختر کوچولوئه ازم چندتاعکس گرفت.
شب آخرکنار ضریح امام حسین از خانومای پاکستانی خواستم که کتاب نوحه شونو بلند بخونن ماهم باهاشون خوندیم و سینه زدیم. جاتون سبز بود خیلی خوش گذشت.
روزآخراز کربلا رفیتم سامرا بعدشم امامزاده محمد عموی امام زمان توی حیاط مثل بقیه زوار سفره پهن کردیم و کاروانی ناهارخوردیم. از زمین و آسمون آتیش میبارید اما خوش میگذشت.
رفتیم سمت کاظمین. این قسمت ماجرا پر هیجان بود انگار منطقه جنگی بود حق توقف توی مسیر رو نداشتیم چندبار ایست بازرسی به قول خودشون تفتیش داشتیم. سوار وانت بار، بپر بالا بپر پایین، بدو دنبال مینی بوس..تارسیدیم به هتل. میگفتن از توی هتل حق نداریدپاتونو بیرون بذارید تا اینکه ساعت یازده شب دسته جمعی رفتیم سمت حرم. تمام کوچه خیابونای منتهی به حرم جای سوزن انداختن نبود. مردهای کاروانمون دستاشونو بهم زنجیرکردن و خانوم ها رو تا در حیاط حرم رسوندن. اما جا اصلا نبود همونجا زیارت نامه خوندیم و برگشتیم.نمی دونم از چی انقدر می ترسیدیم که همه خانوما مثل جوجه بهم چسبیده بودیم چادر همدگیه رو سفت گرفته بودیم تا رسیدیم به هتل کم مونده بود گریه کنیم!یاد عصر عاشورا افتادم دلم خیلی سوخت..
سحربیدارشدیم و بعد نماز صبح دوساعتی راه رفتیم تا از هتل به اتوبوس ها رسیدیم. تمام مسیر جاده پراز ایستگاه های صلواتی بود و هرکدوم یه نوحه پخش میکرد.مملو از جمعیت زائر که بعضی مثل ما بر میگشتن و بعضی به سمت کاظمین میرفتن. بعضی باپای برهنه. خیلی هاشون با بچه های کوچیک...امام کاظم ما رو هم طلبیده بود که بین زائرینش باشیم روز شهادتش. خدایا بازم شکرت...
می خواستم پولامو جمع کنم سالی یه بار برم یه کشور دنیا رو ببینم. هند آفریقا مالزی فرانسه و بقیه ش هرچی شد.ولی انگار امام رضا و شاه عبدالعظیم یه برنامه دیگه داشتن برامون!
عید یه کوله پشتی خریدم واسه کربلا یا مالزی!
دنبال لباس خنک و نخی بودم واسه کربلا یا مالزی!
بچه ها می خندیدن که دنبال یه همسفر بودم واسه کربالا یا مالزی!
اوایل اردیبهشت با بچه ها رفتیم مشهد به امام رضا گفتم هر موقع که شد که کربلا هم برام جور کنه.
ماه رجب رو خیلی دوس دارم بخاطر دعای یا من ارجوه لکل خیر.... فکر میکنیم دیگه با خودن این دعا خدا خودش همه خوبیها رو که حتی به فکرمونم نمیرسه برامون میرسونه دیگه...
اعتکاف اسم نوشته بودم. جمعه عمه اینا که از مشهد اومده بودن میخواستن برن شاه عبدالظیم دختر خالم یه عطر حرمی توی دستش گرفته بود دلم یهو هوای کربلا کرد..منم رفتم همراشون زیارت.
وقتی زیارت عاشورا رو خوندم حسابی دلم واسه امام حسین تنگ شده بود..![]()
شنبه رفتم شرکت شنیدم که آقای رییس داره میره سفر.
گفتم مکه؟ گفت آره گفتم کی؟ گفت از بیست و نهم خرداد. به مریم گفتم بیا من و تو هم بریم مشهد(یواشکی خندیدیم آخه سر مشهد رفتن قبلی، همینکه ما بلیط گرفتیم، سفرهند آقای رییس کنسل شد-گفتیم اگه ما بریم لابد بازم سفرش کنسل میشه!)
توی راه که میرفتم خونه فکر کردم شاید خدا خواست و یه کاروانی جا داشت و منم توی این فاصله رفتم کربلا... وقتی رسیدم خونه بیقراریم اوج گرفته بود کربلا میخواستم رفتم بغل مامانم و گریه و التماس دعا که جور بشه!
فرداش به دفاتر کاروان های زیارتی زنگ زدم بعضیاشون جا داشتن رفتم واسه اولین فرصتش که بیست و هفتم بود اسم نوشتم. اما خدا خواست به حد نصاب نرسید اعتکافمو از دست ندادم سی ام با یه کاروان دیگه راهی شدم... خدایا شکرت!می نویسم چرا که می دانم روزی تو را به سرزمین عاشقانه هایم دعوت خواهم کرد....
نامه ای به همسر نادیده ام
سلام به تو
سلام به تو همسر نادیده ام ....
نمی دانم این روزها به تو چه می گذرد؟
نمی دانم اکنون کجای این شهر و دیار آرمیده ای نمی دانم چه می کنی و کجایی؟
و آیا تو لحظه ای حتی به این فکر می کنی که خیال تو اکنون مراپای دفتر شعرم
نشانده است تا برایت نامه ای بنویسم و مثل همیشه که از تو نشانی ندارم آن را
به صندوق پستی دلم پست کنم....بنویسم سلام به تو یه سلام بزرگ قد همه ی
آسمونا و همه ی زمینا و به صداقت وپاکی و یگانگی دلت!
سلام تمام وجودم از آن تو....سلام همنفسم....سلام همسفر راه پرپیچ و خم زندگی
ام....آنقدر برایم پاکی که دلم می خواهد از خیالم از تصورم بیرونت بیاورم و در
آغوش بگیرمت.....
حسی فراتر از غریزه ی انسانی مرا به اینجا می کشاند تا از تو حرف بزنم....
مهری فراتر از غریزه انسانی مرا می کشاند تا این آرزو در دلم متولد شود
که بی تاب دیدارت شوم ...
تو که وجود داری هستی اما از نگاهم پنهان و دور...
شاید هم آنقدر پیدا و نزدیک که تصور نمی کنم تو همان همسر نادیده ی منی....
و آرزو کنم کاش در کنارم بودی تا در آغوشت گیرم و به تو بگویم که احساسم را
برایت دست نخورده نگه خواهم داشت و هیچ کس را به اندازه ی تو دوست نخواهم
داشت...تو تنها همراه و هم نفس من خواهی بود در تمام زندگی ام...و من جز تو و
عشق تو قلبم را به هیچ امید روشن نگاه نخواهم داشت....
و عشقی برتر از" من"
و عمیق تر از "تو"
در وجودم ریشه خواهد دواند و از آنکه تو را دوست بدارم از
هیچ کس شرم نخواهم کرد...چرا که توپاکی تو ان حس زیبای عشق را در من بارور
خواهی کرد که دیگر بعد تو هیچ مردی اجازه ی آن را نخواهد یافت...تو همان احساس
عمیقی که مرا وا می دارد که سکوتی کنم از اینجا تا آنزمان که قدمهایم سرزمین دلت
را فتح کند.....
دوستت دارم وتنها به تو تکیه خواهم کرد ای عزیز نادیده ام.....
دوستت دارم و زندگی ام تنها در کنار تو معنای حقیقی خواهد یافت....
دوستت دارم از همان جنس که خدا را دوست می دارم....
نمی دانم که هستی و کجا هستی و حتی نمیدانم که الان به چه فکر می کنی و اکنون
سرزمین تنهایی ات را چگونه و با که پر کرده ای!!!
اما گاهی دلم آنقدر برایت تنگ می شود که که به اصرار از خدا می خواهم برای
لحظه ای مجال دیدارت را نصیبم کند....نمی دانم چرا نمی یابمت شاید می یابم اما
نمی دانم تو همان عشق نادیده ی منی ....
به آبی بی کران هر چه آبی روی زمین هست.....بیشتر از آنچه تا کنون کسی را دوست
داشته ام تو را دوست خواهم داشت....تو را دوست خواهم داشت به جای همه ی کسانی
که تاکنون می توانستم دوست بدارم و نداشته ام.....بیشتر از آنچه حتی تصور کنی
تاکنون کسی می توانسته تو را دوست بدارد.....
دوستت خواهم داشت نه با نیمی از وجودم که تو را با همه ی قلبم و عاشقانه دوست
خواهم داشت و نیز با تمام توانم کوله بار تنهایی ات را به دوش خواهم کشید تا آنجا
که شانه های ناتوانم تاب بیاورند و با تو خواهم ماند تا همیشه..... تا نهایت زنده بودن
تا ابد..........
یاحق.........
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:25 توسط نازنین
| ناگفته های عجيب از سوابق فوق درخشان پهلوان مهندس علی آبادی |
|
جناب مستطاب محمد آقاي علي آبادي وقتي به عنوان سرپرست وزارت فخيمه نفت منصوب شدند ،يك عده اي كه حكماً هم عقب افتاده هستند(مدارك پزشكي شان هم موجود است) ، شروع كردند به شانتاژ كه جناب ايشان سابقه نفتي ندارد و مگر در صنعت صدساله نفت ايران قحط الرجال است كه يك غير نفتي را برداشته ايد كرده ايد رئيس كل نفت مملكت و از اين قبيل حرف هاي صدمن يه غاز. عمه ش قربانش بروه علي آبادي را كه با همان روحيه ورزشكاري هميشگي اش ، با چنان استدلال محكمي زد تو برجك مخالفان كه هنوز كه هنوزه دارند دور خودشان مي چرخند و اين طور كه مي چرخند تا بعد از سفر وين جناب سرپرست هم خواهند چرخيد تا چرخدان شان پاره شود. پهلوان مهندس علي آبادي گفته:من در سال 54 ، مخرن نفتي كن را ساختم.بنابراين سابقه نفتي دارم و مي توانم وزير نفت شوم. اين كه مهندس ما در سن 19 سالگي اش در ساخت اين مخزن چقدر نقش داشته براي ما نامكشوف است ولي وجداني هم نگاه كنيم ، همين رزومه دليل محكمي بر شايستگي هاي ايشان براي تصدي وزارت نفت است و مجلس ما بايد خيلي بي انصاف باشد كه رأي اعتماد ندهد. بنده حقير البته بعد از اطلاع از اين رزومه غني نفتي ،بسيار تاسف خوردم كه چرا تا كنون اين استعداد نفتي كشف نشده و همه اش دنبال توپ و دمبل و كفش كتاني و شورت ورزشي بوده است؟ آدم دلش مي گيرد از اين همه مظلوميت! البته به نظر فدوي ، انتصاب آقاي علي آبادي در سمت هاي قبلي هم بر اساس رزومه هاي كاري قوي شان در همه زمينه ها بوده و به قول بنده خدايي ايشان كارشناس ارشد همه چيز هستند ولي تا اين لحظه بر اساس همان روحيه پهلواني ،شكسته نفسي فرموده اند در حد تيم ملي و چيزي از سوابق شان نگفته اند. بنابراين بنده حقير بنا به وظيفه انساني و اخلاقي و ميهني ، خود را ملزم مي دانم بخشي از اين جملات ناگفته ايشان در هنگام تصدي سمت هاي قبلي را بازگو كنم تا عقب افتاده ها ، شير فهم شوند كه در اين دولت و ايضاً دولت قبلي(بر خلاف قبلي تر ها) ، همه پست ها بر اساس استعداد و كارشناسي ارشد تقسيم مي شود و خبري از باند بازي و اين قبيل "مسائل به تاريخ پيوسته" وجود ندارد: علي آبادي هنگام دريافت حكم عضويت در هيات مديره سازمان مسكن: بنده از سال 1335 كه به دنيا آمدم در مسكن بوده ام. هنگام دريافت حكم مشاوره ايران خودرو: من خودم گواهينامه پايه 2 دارم. پيكان جوانان هم سوار شده ام ، تازه داخل اتاقش هم از اين چراغ هاي خفن آبي رنگ گذاشته بودم ، فاز مي داد بدجور ؛ خداييش هيچي پيكان نمي شه! هنگام دعوت به شهرداري تهران از سوي احمدي نژاد: عمري هست ساعت 9 شب آشغال ها رو مي ذارم دم در خونه ؛ تازه از اتوبان همت هم رد شده ام. هنگام عضويت در هيات مدیره مترو : با مترو حال نمي كنم ، رئيس گفته منوريل بهتره! هنگام انتصاب به عنوان ریاست سازمان تربیت بدنی :هيچي نباشه ، سه بار "اس ام اس" زدم به برنامه 90 ؛ مي تونيد از مخابرات پرينت موبايلم رو بگيرين. هنگام انتصاب به عنوان ریاست سازمان شيلات : خيلي پيش اومده كه مادر بچه ها خونه نبوده ، تن ماهي زدم . در ضمن ما از همون بچگي سالمون تحويل نمي شد مگه اين كه از اين ماهي قرمزها بخريم بندازيم توي تنگ آب. از بوي ميگو هم بدم مياد! هنگام دريافت حكم رياست كميته ملي المپيك: خونه دايي مسعود اينا طرف دهكده المپيكه ؛ عجب جاي خوش آب و هوايي هست اين منطقه. |
| رزمنده بسیجی؛«سیدعلی ح. د.» | 1:16 - چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 |
دیدم امسال همه شرایط فراهمه که منم اگه خدا بخواد برم اعتکاف.
یه کمی دیر جنبیدم دانشجوییاش پر شد. به دوستم گفتم میای مسجد ما؟ گفت راهتون دوره نمیشه بیام تازه سه روز بشینم تو مسجد میترسم حوصله م سربره.
با خودم گفتم اشکال نداره؛ تنهایی رفتن شاید بهتر هم باشه ؛ دوستای جدید پیدا میشن یا شایدم ازین لحاظ که بشه با خدا خلوت کرد دوستامون نباشن بهتره دیگه!
...
دفتر ثبت نام:
شلوغ و پر از سرو صدای دختر دبیرستانی ها که پول هاشونو میشمردن به همدیگه زنگ میزدن و دعوت میکردن از دیگر دوستان و آدرسشونو می پرسیدن که براشون فرم پر کنن... یکی میرسه و میگه : سر و ته این صف معلوم نیست که! یکی میگه خیلی هم معلومه ما یک ساعته اینجاییم توی صف نزنید که مدیون میشید! یکی میگه خانوم میشه عکساشونو فردا بیاریم؟ یکی از مسئولین میگه اگه پولشون آوردین آره. یه مسئول دیگه در حالیکه اسمشونو مینویسه میگه نباید بنویسیم تا خودشون حضوری بیان اینجا!
یه خانم مسئول دیگه، چند بار فریاد کشید: دخترا با شرط ثبت نام میشن، ببین دخترم دارم حنجره پاره میکنما نگید نمی دونستیم.. هر پنج تا دختر باید براشون از طرف خودمون یک سرگروه تعیین بشه که ازشون جدا نمیشه! موبایل ها سر ساعت خاموشی باید خاموش بشه،
راستی اینجا سالن مد نیستا ! فکر هم نکنید اومدید اردو! خنده و مسخره بازی باشه بیرونتون میکنیم!
زیر پانزده سال ثبت نام نمیکنیم.
از محله های دیگه ثبت نام نمیکنیم.جا نداریم.
و همینطور پشت سرهم تهدید کردند و خط و نشون کشیدند..
آخر سرهم یه برگه تذکرات بهمون دادن که:
کسی تلفن همراه نیاره.
اگه آورد روشن نکنه.
اگه روشن کرد توی شبستان نمیشه و فقط توی حیاط مسجد.
اگه تلفن ضروری داشتید فقط یک ربع مونده یه هر اذان از دفتر مسجد میشه بزنگید اونم تلفن شهری.
صحبت ضروری با محارم فقط مقابل دفتر امام جماعت مسجد امکان دارد و لا غیر!
و دست آخرم اگه کسی از قوانین سرباز زد با مشورت هیات امنای مسجد هر زمانی که باشه از مسجد اخراج میشه!
با خودم گفتم کی تاحالا دیده کسی رو از مسجد بندازن بیرون که اینا به خودشون همچین جراتی دادن !!!
خدا به دادمون برسه با این روش زیبای فرهنگی مذهبی!
اگه قراره ما خادم الحجة بشیم ، قبل از هر چیز ، باید بریم به حجة بن الحسن بگیم
و ازش بخوایم تا بهمون اجازه بدن !
بگیم که : آقا ما نمی ارزیم ، به هیچ دردی هم نمی خوریم ، به کارت هم نمیایم !
خودت یه کار کن ....
افرادی که کریمن ،گاهی یکی رو استخدام می کنن ؛ نه برای اینکه به اون و کاری که
می خواد انجام بده نیازی داشته باشن ، بلکه برای اینکه اون شخص از بابت کاری که
بهش داده می شه و در اون مشغول می شه ، یه چیزی گیرش بیاد !
یعنی بهش فقط و فقط دارن " به یه بهونه " لطف می کنن !
و هیچ کریمی ، کریم تر از کریم بن کریم بن کریم بن ... کریم ، حضرت بقیة الله ،
صاحب العصر و الزّمان ، حضرت مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف) نیست !
و تنها جایی که بهت نمی گن برو فرم و رزومه پر کن ، تا اگه لایق بودی بیای خدمت
کنی ، دستگاه امام حسینه !
امام حسین خودش تور می ندازه !
سرسپهسالار کیه ؟
حضرت ابوالفضل !
وبلاگ ... حرف هایی برای نگفتنچون گردش الكتروني به دور هسته اش
و چون گردش حاجيان به دور محل نزول قرآن ناطق ...علي
بايد دورش گشت .....
الهي من دورت بگردم !............